تبليغاتX
موجودی به نام انسان
انسان یعنی کفر

شايد چون تابستون بود ، اومد . شايد چون فکر می کرد همه جا گرمه ...همه گرم اند و مهربون ...دوستش دارن چون کوچيکه ...کمکش می کنن چون هنوز کوچيکه ... اينقدر کوچيک که تو دستاشون جا می شه ... می تونن اونو رو دستاشون بگيرن و بالاتر ببرن ... می تونن بغلش کنن ...

 

اومد ... هنوز نمی تونست حرف بزنه ... می خواست بپرسه اين گردالی ها چيه اطرافش می افتن رو زمين و جرينگ صدا می دن ... و اين کاغذ رنگی ها که کثيفن ... حوصله اش سر می رفت ...

 

 

گاهی همين طور که به زشتی زمين پشت کرده بود ، به سقف آبی نگاه می کرد ... از همه چی قشنگ تر بود ... اما ، هيچکس ، به اونجا که اون نگاه می کرد ، نگاه نمی کرد ...گرسنه اش می شد ... خب ، گرسنه اش می شد ، خيلی ! ... خيلی گرسنه می شد ... يه چيزی بش دادن خورد ، می خواست سقف رو نگاه کنه ... از همه چی قشنگ تر بود ... يه پارچه ی سياه مينداختن روش و ديگه نياز نبود چيزی برای خوردن بدن بش چون تا 2 روز بعد از خواب بيدار نمی شد ... وقتی میخوابيد به دوستاش می گفت اونجا نريد ... اصلا قشنگ نيست ... فقط يه سقف قشنگ داره ... که مثه تمام اينجا می مونه ... نريد اونجا ... بعضی هاشون می رفتن ... می يومدن اينجا ولی اون هيچ وقت نمی ديدشون ... شايد اونا جاهای ديگه ی اينجا می يومدن ! خودش ديده بود يکی از اون وسيله ها که دودشو می ندازه تو صورتش پيچيده بود تو يه خيابون ديگه ... پس اينجا يه خيابون ديگه هم داره ... شايد بقيه اونجا بودن ...

 

 

چرا بعضی از اون کوچولوها اندازه ی اون بودن ولی بغلشون کرده بودن ... چرا اونو بالا نمی بردن ؟؟ چرا کسی بالا نمی بردش ؟ اونم دلش می خواست ... ! به دستای بزرگشون نگاه می کرد . ـ توی اون دستا جا می شد !

ـ اما در امتداد نگاهش ، گردالی های پرسروصدا و اون کاغذ رنگی ها می افتاد ... يواش يواش کاغذ های رنگی ديگه ای هم اضافه شد ، زرد ، قرمز ، ... کاغذهايي که فقط کنار اون نبود ... همه جا ريخته بود و زير پای بقيه خرش خرش صدا می کرد ... دوباره خوابش برد ... خوابش برد چون خيلی ! گرسنش بود ...

 

 

به سقف نگاه می کرد ... پاک ، دوست داشتنی ... سقف داشت گريه می کرد :

ـ تو تنها دوستمی !

صداشو شنيد ! حرفشو فهميد ! پس صدای سقف رو می شنيد ؟!

ـ تو قشنگی !

ـ و تو زيباتر !

به آبی که توی چاه کنارش جمع شده بود نگاه کرد ... زيبا بود ! حرفی نزد ... ! فقط با سقف می تونست حرف بزنه ...

زبون بقيه رو نمی فهميد ... و نمی دونست بقيه زبون سقف رو نمی فهمن !

ـ تو بالا يي ... منو بغل می کنی ؟!

سقف نعره ای زد و با شدت بيشتری گريست ...

آدم های خيابون با همون شدت فرار می کردند ... همه از جلو آسمان عقب می رفتند ... هوا سرد شد ... سرد سرد ... ديگه به سرما امون نداد ... ديگه نخواست به تابستون برسه ... همون يه تابستون که گولشو خورده بود ، کافی بود ... خوابيد ... يه هو بيدار شد ! احساس آرامش می کرد ... آروم آروم بود و لذت می برد . چشماشو باز کرد تا بالا رو ببينه ، تا تنها دوستشو ببينه و بش بگه اين جا اون قدرام بد نيست ، داره لذت می بره ...

 

 

چهره شو از نزديک ديد ... آسمون اونو بغل کرده بود و می خنديد ... چقدر شبيه خودش بود ! اين بار پائين رو نگاه کرد ، حالا فهميد چرا کسی بغلش نمی کرد ، بالاخره فهميد چرا کسی بالا نمی بردش . با آسمون خنديد ، به همشون خنديد :

                                                          اونا کوچکتر از اونی بودن که بخوان بالا ببرنش!

 آره ، بعضی وقتا زمستونا سردت ميشه و فقط دنبال يه جايي می گردی که خودتو گرم کنی ، اما اون بالا يه بچه تو بغل آسمون نشسته و داره به حماقت تو می خنده !

 

 

 " من از این انسانیت دست کشیده ام و امیدی به بقایش ندارم . تو هم همین باش چون من و تو انسانیت را به لجن کشیده ایم . و یقین دارم که خدواند از بشریت در عذاب است . "

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 8:51  توسط شاهین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من از انسان میگویم برایت ، از این مخلوقی که زمین از دست او گریان است ، عکسها دارم و نوشته ها که طاقت تو را طالبم.

نوشته های پیشین
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم دی 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال شاهین

 
JavaScript Codes